امشب دیگر برای تو می نویسم
آری تو باز هم تو فقط تو برای تو که
آبی ترین آبی ها هستی کلامم تلخ است
روزگار و قلم تلخ تر هر چه در این
مجموعه نوشتم مشق درد بود اما نوبت
به تو که رسید ...
شیرین شیرین تر شد
اصلا تو معمای همیشه تازه وشیرینی
نا شنا خته ودوست داشتنی مثل عشق
مثل درخت پس خوش به حا ل من که
باز از تو
برای تو می نویسم من امشب پر از
حرفهای تازه ام پر از شوق با تو بودن
اما نمی دانم باز از کی شروع کنم زیرا
تو آن قدر خوبی
که بی تعارف می تر سم چیزی را
فراموش کنم پس بی تکلف از یک جایی
آغاز کنم ودلم وتنها تو زیر
قول نامه اش راامضا
کرده ای آنجا ساکنی پس آینه گردان
وهم هستی که همیشه سر حال و
دل زندهام
وهوای دل دلک بازی دارم
۱)
بزار ار اين دنياي بد،دنياي كور نا بلد،
سفر كنم تا خواب تو
به اعتماد شونه هات؛تكيه كنم تكيه كنم
بزار بشم خراب تو
2)
دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده
شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده
كسي مثل تو نشد
كسي مثل تو نبود
3)
واي باران باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست
4)
از ما که گذشت
بايد به ابر بياموزيم
تا از عطش گياه نميرد
بايد به قفل ها بسپاريم
با بوسه اي گشوده شوند
بي رخصت كليد
5)
يك زمان
در يك مكان
با مرگ،ميعاد خواهم داشت
كاش
آن زمان وآن مكان
اينجا و اكنون بود
6)
بر چفت مقبره ي پير
قفلي ميان گره ها و قفل ها
ديشب گشوده شد
هيهات!بد بختي چه كسي
ّآغاز گشته است؟
7)
اين روزها
اين گونه ام،ببين:
دستم،چه كند پيش مي رود،انگار
هر شعر باكره اي را سروده ام
پايم چه خسته مي كشدم،گويي
كت بسته از خم هر راه رفته ام
تا زير هر كجا
8)
اي دوست
اين روزها
با هر كه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است
9)
آنانكه آفتاب را،
به زندگي ديگران ارزاني مي دارند
نمي توانند خود از آن بي بهره باشند
10)
وقتي شعله ظلم
غنچه هاي لبهاي تو را سوزاند
چشمان سرد من
درهاي كور و فروبسته ي شبستان عتيق درد بود
بايد مي گذاشتند خاكستر فريادمان را بر همه جا بپاشيم
بايد مي گذاشتند غنچه هاي قلبمان را بر شاخه هاي انگشت عسقي بزرگتر بشكوفانيم
بايد مي گذاشتند سرماي اندوه من آتش سوزان لبان ترا فرونشاند
تا چشمان شعله وار تو قنديل خاموش شبستان مرا برافروزد
اما ظلم مشتعل
غنچه لبانت را سوزاند
وچشمان سرد من
درهاي كور و فروبسته ي شبستان عتيق درد ماند
11)
من چه گويم به مردمان چو بپرسند
قصه اين زخم دير پاي پر از درد؟
لابد بايد هيچ نگويم ور نه
هرگز ديگر به عشق تن ندهد مرد
12)
حرفهاي ديگري بايد گفت
از جنس باد،
با نيم نگاهي به سايه هاي صامت شهر
آبتني در رودخانه فراموشي
به ياد چشهاي خيس بابا،بوي سيگار
بوي مامان،ترانه هاي گيلكي و سايه هاي كودكي
كاش پلي بود به خوابهاي گهواره
اميدي نيست،
اميدي نيست به آنان كه فكر مي كرديم
مي دانند آسمان آبيست
كاش خانه ام اينجا نبود
كاش مي بريدم از هر آنچه كه با عاطفه نسبتي داشت
واي عاشق شدم
13)
گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست،
گاهي سخته قبول آنكه عاشق شدي،
خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست
اگر باز هم او........،اگر باز هم او........
قلبم خسته است،......... خسته ي تازه التيام يافته!!!!!!
آخر مگر تا كي ،كجا.........
مي توان اين قلب خسته را وصله كرد؟؟؟؟؟؟
روزي مي رسد كه ديگر وصله اي بر آن نتوان كرد...
آن وقت چه كنم،خدايا.....!!!!!
14)
تو آمدي ز دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاج ها،زابرها،بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها شورها
15)
بديده نقش رخت دارم و نمي گويم
ز بيم آنكه مبادا بيفتي از نظرم
شگفت مانده ام از كار خويش كز غم عشق
ميان اشك شدم غرق و باز شعله ورم
صفاي روي تو از گريه ي من است اي گل
كه من به روي تو از پشت اشك مي نگرم
16)
به ياد آور كه زندگي من باد است
و چشمانم ديگر نيكويي را نخواهد ديد
چشم كسي كه مرا مي بيند ديگر به من نخواهد نگريست
و چشمانت براي من نگاه خواهد كردو من نخواهم بود
17)
كوير تشنه ي باران است،تشنه ي خوبي
به من محبت كن
كه ابر رحمت اگر دركوير مي باريد
به جاي خار بيابان بنفشه مي روييد
وبوي پونه ي وحشي به دشت بر مي خواست
چرا هراس،چرا شك؟
بيا كه من بي تو
درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست
اميد بارش باران نو بهارم نيست
18)
دخترك خنده كنان گفت كه چيست؟
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره ي او
اين همه تابش و درخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه ي خوشبختي است،حلقه ي زندگي است
19)
روزي نمي رود كه به ياد گذشته ها
در ظلمات ملال نگريم به حال خويش
يك دم نمي شود كه به ياد جواني ام
از فرط رنج سر ببرم زير بال خويش
20)
ميبينم صورتمو تو آيينه
با لبي خسته ميپرسم از خودم
اين غريبه كيه از من چي ميخواد
اون به من يا من به اون خيره شدم
باورم نميشه هر چي ميبينم
چشمامو يه لحظه رو هم ميذارم
با خودم ميگم كه اين صورتكه
ميتونم از صورتم برش دارم
مي كشم دستمو روي صورتم
هر چي بايد بدونم دستم ميگه
منو توي آيينه نشون ميده
ميگه اين تويي نه هيچ كس ديگه
جاي پاي تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم قصه ها
مونده روي صورتت تا بدوني
حالا امروز چي ازت مونده بجا
آينه ميگه تو هموني كه يه روز
ميخواستي خورشيد و با دست بگيري
ولي امروز شهر شب خونت شده
داري بي صدا بو قلبت ميميري
ميشكنم آينه روتا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه ميشكنه هزار تيكه ميشه
اما باز تو هر تيكش عكسه منه
عكس ها با دهن كجي بهم ميگن
چشمه اميدو ببر از آسمون
روزها با همديگر فرقي ندارن
بوي كهنگي ميدن تمومشون
21)
زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه تو دنيارا
جز براي او و جز با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد
22)
اگه تن پس مي زنيم،حرمت عشق و نشكنيم
اگه چاوش نشديم،به شب شبيخون نرنيم
اگه من جفت تو نيست،ترانه اندازه توست
تو شباي بي كسي،ما همه دنبال منيم!!!!!!
23)
به من تكيه كن، تكيه كن، تكيه كن
كه خاصيت عشق را مي شناسم
به من تكيه كن مثل شبنم به برگ
تو را بهتر از برگ ها مي شناسم
تو را روي گلبرگ ها مي نويسم
در آغاز،در انتها مي نويسم
در آغاز دفتر چه ي مقش هايم
تو را گر چه من بود؛ما؛مي نويسم!!!!!
+
نوشته شده توسط پسر مشرقي
میثم در
پنجشنبه 1386/07/19 و ساعت
0:2 |